وقتی همه خوابیم

سال 1377 بود و دورانی طلایی در جراید، حمید در مغازه لوارم التحریری اش روزنامه می آورد و می فروخت، هرچند در خوانسار کوچک ما دکّه روزنامه فروشی به کار نبود ولی ما دانش آموران سوّم ریاضی دبیرستان دکتر شریعتی مشتاق بیشتر دانستن از دنیا بودیم. با مهدی، مجید، علی و ... دیگر به کتابخانه فاضل نمی رفتم که روزنامه را به روز می خواستم و دانایی را حق یکایک مردم دنیا.
مقدمه را گفتم تا برسم به نخستین آشنایی ام با کارگردانی بزرگ به نام بهرام بیضایی، در یک روز زمستانی سال 1377 به رسم عادت روزانه رفتم مغازه حمید و روزنامه خرداد خریدم، صفحه آخرش را بسیار دوست داشتم که صفحه فرهنگ و هنر بود و ابتدا می خواندمش؛ آن روز عکس مردی سپید موی و سپید روی را با یادداشتی به مناسبت 60سالگی اش چاپ کرده بود، یادداشتی که در آن استاد بسیار زیبا از رشد خود گفته بود و از پیر شدن والدینش و سپیدی موی خود را نتیجه رشد فرزندانش دانسته بود.
شرح دیدار دوره کامل آثار استاد با نقد زاون قوکاسیان در داشگاه صنعتی اصفهان را شاید وقتی دیگر بنویسم. پریشب با دیدن آخرین اثر او شاد شدم که هنوز می توان رگباری دیگر، مرگ یزدگردی دیگر، شاید وقتی دیگری دیگر! و باشو غریبه کوچک ای دیگر دید.
تاصر معاصر در «سگ کشی» شده اشتهاریان در «وقتی همه خوابیم» و گلرخ کمالی شده چکامه چمانی و پرند پایا، قربانی همیشگی غفلت ما انسان ها. فیلم را حتماً ببینید. راستی اسم فیلم من را به یاد یکی از شعارهای انتخاباتی کروبی انداخت که نوشته بود تا صبح بیداریم، شما چطور، به یادش نیفتادید؟

مجازات غربی

ولادت حضرت امام رضا (ع) را تبریک می گویم. مدتی که «این مثنوی تاخیر شد» وبلاگ های خوب ندای همبستگی و پرخچه به راه افتاده اند که این رخداد را پاس می دارم.

پرده اول: مدتی پیش دیدار دوباره ای داشتم از فیلم «پرتقال کوکی»، ساخته استاد فقید سینما استنلی کوبریک. داستان جوانی قانون شکن به نام الکس که با گروهی چهار نفره جنایتی نیست که مرتکب نشوند، ولی در نیمه داستان الکس که با افراد گروهش نیز بدرفتاری می کند، با خیانت آنها به دست قانون سپرده می شود. و اینجاست که پرده اول شکل می گیرد؛ که این پرده فراتر از شکنجه های جسمی الکس در زندان است، شکنجه روانی او و دارو درمانی دهشتناکی که پس از نمایش نتایج آن حتی مسئول زندانی که الکس در آن به سر می برد را می ترساند و این همان زندانی است که ما از نمای ابتدایی ورود الکس به آن وحشت می کنیم. جالب آنکه افراد گروه شخصیت اصلی داستان را در پایان فیلم در لباس پلیس می بینیم. انقاد صریح استاد کوبریک از سیستم تربیتی غرب.
پرده دوم: خاطره ای از دکتر شفیعا در یک سمینار پیرامون دوران دانشجویی ایشان در انگلستان که روزی در حین رانندگی بوسیله پلیس متوقف شده و به دلیل یک دهم میلیمنر کمنر بودن آج لاستیک خودرواش جریمه می شود، البته به نظر هیچ یک از ما چنین چیزی خلاف نیست و اگر هم خلاف باشد به هیچ وجه مهم نیست. هفته ای پس از این رخداد  نامه ای به درب منزلش می آید و به دادگاهی فراخوانده می شود مشابه شورای حل اختلاف خودمان، در آنجا چند زن و مرد سالخورده پس از ساعتی پند دادن به او که رانندگی با چنین لاستیکی ممکن است مخاطراتی داشته باشد کتابی سه پوندی به او اهدا کرده و برای یک ماه بعد او را به دادگاهی دیگر فرا می خوانند. دکتر تا آمده بود به خود بجنبد سه سال متوالی در دادگاه های مختلف حاضر شده بود و هزار پوندی کتاب اجباری خریده بود و به قول خودش دیگر «جِگر نمی کرد خلافی مرتکب شود».
پرده سوم: دوستم نوید به عنوان سرپرست گروه روبوکاپ یکی از مدارس دو هفته ای را در ایتالیا گذراند، می گفت برای سوار شدن به اتوبوس های داخل شهری کسی بلیط همه را نگاه نمی کرد، بلکه یک نفر به گونه تصادفی بلیط تعداد کمی از مسافران را نگاه می کرد و در صورتی که مسافری بلیط خریداری نکرده بود بیش از 100 برابر بهای بلیط جریمه می شد. مجازاتی پر شدت که جسارت تخلف را می گیرد.

تناسب جرم با مجرم پرسش همیشگی چنین رخدادهایی است. چگونگی رعایت اخلاق در  جامعه اثر بسیاری از دین و پیشینه تاریخی هر اجتماعی می پذیرد.